تبليغاتX
  Location via proxy:   [ UP ]  
[Report a bug]   [Manage cookies]                
 

پرنده های قفسی /سیاوش قمیشی

پرنده هاي قفسي عادت دارن به بي کسي
عمرشون بي هم نفس کز ميکنن کنج قفس

نميدونن سفر چيه
عاشق دربه در کيه
هر کي بريزه شادونه فکر ميکنن خداشونه
يه عمره بي حبيبن
با آسمون غريبن
اين همه نعمت اما هميشه بي نصيبن

چميدونن به چي ميگن ستاره
چميدونن دنيا کيا بهاره
چميدونن عاشق ميشه چه آسون پرنده زير بارون
تو آسمون نديدن خورشيد چه نوري داره
چشمه ي کوه مشرق چه راه دوري داره

قفس به اين بزرگي کاشکي پرنده بودم
مهم نبود پريدن ولي برنده بودم
فرقي نداره وقتي ندوني و نبيني
غصت ميگيره وقتي ميدوني و ميبيني
غصت ميگيره وقتي ميدوني و ميبيني

چميدونن به چي ميگن ستاره
چميدونن دنيا کيا بهاره
چميدونن عاشق ميشه چه آسون پرنده زير بارون

پرنده هاي قفسي عادت دارن به بيکسي
عمرشون بي هم نفس کز ميکنن کنج قفس

نميدونن سفر چيه
عاشق دربه در کيه
هر کي بريزه شادونه فکر ميکنن خداشونه
يه عمره بي حبيبن
با آسمون غريبن
اين همه نعمت اما هميشه بي نصيبن


چميدونن به چي ميگن ستاره
چميدونن دنيا کيا بهاره
چميدونن عاشق ميشه چه آسون پرنده زير بارون

.........................

حکایت /سیاوش قمیشی

با تو، حكايتي دگراين دل ما بسر كند
شب سياه قصه ، را هواي تو سحر كند
باور ما نميشود ، در سر ما نميرود
از گذر سينه ما يار دگر گذر كند
شكوه بسي شنيده ام از دل درد كشيده ام
كور شوم جز تو اگر زمزمه اي دگر كند
چاره كار ما تويي ،‌ ياور و يار ما تويي
توبه نميكند اثر ، مرگ مگر اثر كند
مجرم آزاده منم ، تن به جزا داده منم
قاضي درگاه تويي ، حكم سحر گاه تويي

با تو حكايتي دگر ، اين دل ما بسر كند
شب سياه قصه را ، هواي تو سحر كند
باور ما نميشود ، در سر ما نميرود
از گذر سينه ما يار دگر گذر كند
شكوه بسي شنيده ام از دل درد كشيده ام
كور شوم جز تو اگر زمزمه اي دگر كند
مقصد و مقصودم تويي ، عشقم و معبودم تويي
از تو حذر نميكنم ، سايه مگر سفر كند
چاره كار ما تويي ،‌ ياور و يار ما تويي
توبه نميكند اثر ، مرگ مگر اثر كند

.....................

میترسم/سیاوش قمیشی

تو دلم یه دنیا درده ، مثل رفتن تو سرده می ترسم
توی سرمای زمستون مثل یه درد بی درمون بمونم
همیشه حرفای تو، همیشه دردای تو
توی آینه دلم مثل یه برگ خزونه، مثل زخم این زمونه

تو که رفتی نمی دونی، چه جوری آخه بدونی تنهایی
داره جونمو می گیره ، وقتی که نیستی و دوری ، می میرم
تو دلم حرفت دلت، تو چشام عکس چشت
مثل یک قصه خوب ، مثل آرومی دیروز
مثل یک عکس خزونه

...........................

دیوونه /از سیاوش قمیشی

اين همه دردسر، فايده نداره
ديگه تو تو دلم، جايي نداري
ديوونه، ديوونه، که دلش هرجا ميره
مي مونه، مي مونه، تا که از راه در مي ره
کي جواب درد بي درمون من پيدا مي شه
کي ميشه کجا مي شه که من آرووم بگيرم
از تموم دار دنيا تو فقط مونده بودي
تو فقط دلخوشي من توي زندگي بودي


ديوونه ديوونه که دلش هرجا ميره
مي مونه مي مونه تا که از راه در مي ره

نظر یادتون نره!

|لينك ثابت|
نوشته شده توسط ناشناس... در شنبه هفتم خرداد 1384 و ساعت 18:27
سلام

اینم چندتا شعر دیگه.......

شوق پرواز/خواننده:دانیال

کاش ميشد پرنده بوديم
تو دست آسمون
تا براي هم ميساختيم
از پرامون آشيون
من براي تو ميساختم سقفي از بال و پرم
تو ميذاشتي عاشقونه پرت و زير سرم

واااااااي اگه پرنده بويم
تو رو با خودم ميبردم
وقتي با تو ميپريدم
آسمون کم مياوردم
نمي ذاشتم شوق پرواز
تو دلامون بره از ياد
تو رو با خودم ميبردم
جايي که نباشه صياد

تو فقط بايد بموني
اي پناه آخر من
تا که پرپر نشه بي تو
همه بال و پر من

واااااي نگو اين فقط يه خوابه
من و تو پرنده نيستم
وقتي همديگرو داريم
نگو ما پرنده نيستيم
ما ميتونيم از محبت
با هم آسمون بسازيم
حتي با دستاي خالي
با هم آشيون بسازيم

--------

بغض/داریوش

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است با ریشه چه می کنید
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع می زنید با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید
گیرم که می زنید گیرم که می بُرید گیرم که می کُشید با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید
(دکلمه)
تمام بغض قناری ها صداتو ترسونده اجاق کینه ی پاییزی گُلاتو سوزونده
تو اون ستاره ی خاموشی که خواب تو رو بُرده پیام سرخ شقایق ها تو قلب تو مرده
چشات مثل شب بارونی دلت پر از غم پنهونی مثل پرنده ی زندونی بخون به ناله ی دل
مثال تیغ گُل زردم یه شعر خسته ی پُر دردم ببین که قایق امیدم نشسته بی تو به گِل

غم غریب کدوم غروبی که عطر پاییز گرفته بوی تنت
نگات به سوی کدوم ستارَست که قلب پارَست به زیر پیرهنت
من وتو چله نشین این شب پُر اندوهیم من و تو سایه ی غمگین غروب رو کوهیم
من وتو سایه ی غمگین غروب رو کوهیم
چراغ سفره ی ما دیگر نشانی از نان نیست به خاک غم زده ی شهرم نمیزه باران نیست

تمام بغض قناری ها صداتو ترسونده اجاق کینه ی پاییزی گُلاتو سوزونده
تو اون ستاره ی خاموشی که خواب تو رو بُرده پیام سرخ شقایق ها تو قلب تو مرده
چشات مثل شب بارونی دلت پر از غم پنهونی مثل پرنده ی زندونی بخون به ناله ی دل
مثال تیغ گُل زردم یه شعر خسته ی پُر دردم ببین که قایق امیدم نشسته بی تو به گِل

-----

تکیه بر باد/ داریوش

به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم
آسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم
به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی
به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی
من و تو چه بی کسیم وقتی تکیمون به باده
بد و خوب زندگی منو دست گریه داده
ای عزیز هم قبیله , با تو از یه سرزمینم
تا به فردای دوباره , با تو هم قسم ترینم
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی
بد و خوبمون یکی , دست تو تو دست من بود
خواهش هر نفسم با تو همصدا شدن بود
با تو همقصه ی دردم , همصداتر از همیشه
دو تا همخون قدیمی , از یه خاکیم و یه ریشه
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی

-----

نظر یادتون نره!
|لينك ثابت|
نوشته شده توسط ناشناس... در شنبه هفتم خرداد 1384 و ساعت 17:55
با همین دیدگان اشک آلود

از همین روزن گشوده به دود

به پرستو به گل به سبزه درود

به بهاری که می رسد از راه

چند روز دگر به ساز و سرود.....

 

 

|لينك ثابت|
نوشته شده توسط ناشناس... در شنبه هفتم خرداد 1384 و ساعت 1:28

 

"""""""""""""

 

سلام

شعر دوست دارین؟

:)

 

قصه شیرین

مهرورزان زمان های کهن   

هرگز از خويش نگفتند سخن

که در آنجا که" تو" يی

بر نيايد دگر آواز از "من"!

 

 

ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد

هر چه ميل دل دوست،

بپذيريم به جان،

هر چه جز ميل دل او ،

          بسپاريم به باد!

 

 

آه !

          باز اين دل سرگشته من

ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمنای دو دوست.

آزمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که چو کبک ،

خنده می زد " شيرين" ،

تيشه می زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،

نه توان کرد ز بيدردی "شيرين" فرياد .

کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!

عشق در جان کسی ريختن است!

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آويختن است .

رمز شيرينی اين قصه کجاست؟

که نه تنها شيرين ،

بی نهايت زيباست :

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :

جان چراغان کنی از عشق کسی

به اميدش ببری رنج بسی .

تب و تابی بودت هر نفسی .

به وصالی برسی يا نرسی!

 

 

سينه بی عشق مباد!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

قصه درد:

رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردم

آشنای تو دلم بود و به دست تو سپردم

اشک دامان مرا گیرد و در پای من افتد

که دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم

شرمم از آینه روی تو می آید اگر نه

آتش آه به دل هست نگویی که فسردم

تو چون پروانه ام آتش بزن ای شمع و بسوزان

من بی دل نتوانمکه به گرد تو نگردم

می برندت دگران دست به دست ای گل رعنا

حیف من بلبل خوش خوان که همه خار تو خوردم

تو غزالم نشدی رام که شعر خوشت آرم

غزلم قصه درد است که پرورده دردم

خون من ریخت به افسونگری و قاتل جان شد

سایه آن را که طبیب دل بیمار شمردم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مناجات

 

بیا تا برآریم دستی ز دل

 

که نتوان برآورد فردا ز گل

به فصل خزان درنبینی درخت

 

که بی برگ ماند ز سرمای سخت

برآرد تهی دستهای نیاز

 

ز رحمت نگردد تهیدست باز؟

مپندار از آن در که هرگز نبست

 

که نومید گردد برآورده دست

قضا خلعتی نامدارش دهد

 

قدر میوه در آستینش نهد

همه طاعت آرند و مسکین نیاز

 

بیا تا به درگاه مسکین نواز

چو شاخ برهنه برآریم دست

 

که بی برگ از این بیش نتوان نشست

خداوندگارا نظر کن به جود

 

که جرم آمد از بندگان در وجود

گناه آید از بنده‌ی خاکسار

 

به امید عفو خداوندگار

کریما به رزق تو پرورده‌ایم

 

به انعام و لطف تو خو کرده‌ایم

گدا چون کرم بیند و لطف و ناز

 

نگردد ز دنبال بخشنده باز

چو ما را به دنیا تو کردی عزیز

 

به عقبی همین چشم داریم نیز

عزیزی و خواری تو بخشی و بس

 

عزیز تو خواری نبیند ز کس

خدایا به عزت که خوارم مکن

 

به ذل گنه شرمسارم مکن

مسلط مکن چون منی بر سرم

 

ز دست تو به گر عقوبت برم

به گیتی بتر زین نباشد بدی

 

جفا بردن از دست همچون خودی

مرا شرمساری ز روی تو بس

 

دگر شرمساری مکن پیش کس

گرم بر سر افتد ز تو سایه‌ای

 

سپهرم بود کهترین پایه‌ای

اگر تاج بخشی سر افرازدم

 

تو بردار تا کس نیندازدم

تو دانی که مسکین و بیچاره‌ایم

 

فرو مانده نفس اماره‌ایم

 

نمی‌تازد این نفس سرکش چنان

 

که عقلش تواند گرفتن عنان

که با نفس و شیطان برآید به زور؟

 

مصاف پلنگان نیاید ز مور

به مردان راهت که راهی بده

 

وز این دشمنانم پناهی بده

خدایا به ذات خداوندیت

 

به اوصاف بی مثل و مانندیت

به لبیک حجاج بیت‌الحرام

 

به مدفون یثرب علیه‌السلام

به تکبیر مردان شمشیر زن

 

که مرد وغا را شمارند زن

به طاعات پیران آراسته

 

به صدق جوانان نوخاسته

که ما را در آن ورطه‌ی یک نفس

 

ز ننگ دو گفتن به فریاد رس

امیدست از آنان که طاعت کنند

 

که بی طاعتان را شفاعت کنند

به پاکان کز آلایشم دور دار

 

وگر زلتی رفت معذور دار

به پیران پشت از عبادت دو تا

 

ز شرم گنه دیده بر پشت پا

که چشمم ز روی سعادت مبند

 

زبانم به وقت شهادت مبند

چراغ یقینم فرا راه دار

 

ز بند کردنم دست کوتاه دار

بگردان ز نادیدنی دیده‌ام

 

مده دست بر ناپسندیده‌ام

من آن ذره‌ام در هوای تو نیست

 

وجود و عدم ز احتقارم یکی است

ز خورشید لطفت شعاعی بسم

 

که جز در شعاعت نبیند کسم

بدی را نگه کن که بهتر کس است

 

گدا را ز شاه التفاتی بس است

مرا گر بگیری به انصاف و داد

 

بنالم که عفوم نه این وعده داد

خدایا به ذلت مران از درم

 

که صورت نبندد دری دیگرم

ور از جهل غایب شدم روز چند

 

کنون کامدم در به رویم مبند

 

چه عذر آرم از ننگ تردامنی؟

 

مگر عجز پیش آورم کای غنی

فقیرم به جرم و گناهم مگیر

 

غنی را ترحم بود بر فقیر

چرا باید از ضعف حالم گریست؟

 

اگر من ضعیفم پناهم قوی است

خدایا به غفلت شکستیم عهد

 

جه زور آورد با قضا دست جهد؟

چه برخیزد از دست تدبیر ما؟