برای گفتن من شعر هم به گل مانده
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده
صدا که مرحم فریاد بود زخم مرا
به پیش درد عظیم دلم خجل مانده
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سلام
قصه/شاهرخ
قصه اینجوری شروع شد
که تو بیقراری من . تو رسیدی
منو دیدی
مثل خورشید تو تابیدی
به تن مرده عشقم تو دمیدی
منو دیدی
قصه اینجوری شروع شد
اون سوار خسته راهی که کشیدی
تا دم کوچه احساس و پریدی
منو دیدی . منو دیدی . منو دیدی
قصه اینجوری شروع شد
قصه عشق من و تو
قصه پاییر و برگه
قصه کوچ و تگرگه
قصه جنگل و رازه
قصه درد و نیازه
قصه درد و نیازه
قصه اینجوری شروع شد
حالا من موندم و احساس
که یه دنیاست
آخر عشق من و تو یه معماست
غصه ما رو نخور
صبح غزلخون دیگه پیداست
دیگه پیداست
قصه اینجوری شروع شد
که تو بیقراری من . تو رسیدی
منو دیدی
مثل خورشید تو تابیدی
به تن مرده عشقم تو دمیدی
منو دیدی
قصه اینجوری شروع شد
...........
.........
آلونک/شاهرخ
سخته سخته
گذشتن از تو سخته ،مثل گذشتن از کوه
برای من که دارم یه کوله بار اَندوه
منو بری غـریبم تنم پُر از غبـاره
تا مرز بی نهایت شبم ادامه داره
تنم اُجاق سرده تـو آخرین شراره
بُرو بذار بمیرم ،گرمم نکن دوبـاره
گذشتن از تو برام سختـه ولی گذشتـم
همیشه تنهـا موندن همینه سرنوشتم
برای من که خسته ام تو مثل خواب نازی
میشد برام بادستات یه آلونک بسازی
میشد بامـن بمونی ،بمونی تا همیشه
اما یـه سایه هائی از ما جدا نمیشه
این سایـه سرنوشته که راهمونو بسته
وداع تلخ مارو به انتظار نشستـه
برام گذشتن از تو پرواز برگه تا خاک
مرثیهء عشق این آواز تلخ غمناک
گذشتن از تو برام سختـه ولی گذشتـم
همیشه تنهـا موندن همینه سرنوشتم
بذار یه مردِ عاشق هر چی داره ببازه
برِه توُ شهر قصه یه آلونک بسازه
یه آلونـک بسـازه
..................
....................
آوازه خون/شاهرخ
بخون آوازه خون امشب برامون
بخون تا خون بريزه از چشامون
بخون قربون لحن سينه سوزت
فداي اين صداي شب فروزت
بخون آوازه خون غم دارم امشب
من حتي از خودم بيزارم امشب
تب آواز تو بغض گلومه
بذار اين عقده رو بردارم امشب
آي بخون آوازه خون امشب برامون
بخون تا خون بريزه از چشامون
بگو احساستو با ناله ي ني
شکايت ها کن از دنيا فراوون
بخون قربون لحن سينه سوزت
فداي اين صداي شب فروزت
تو تسليم غماي عاشقونه
بگو شرح کبود حال و روزت
بخون آوازه خون با حق حق من
دلم تنگه از اين غربت نشستن
نمي شناسي منو اما کلامت
گل آتيشه رو نازک دل من
تو تنها مونس شبهاي سردي
که محرم داريه عشاقو کردي
بخون شرمنده کن اشکاي ما رو
بگو امشب تو هم يکپارچه دردي
آي بخون آوازه خون...
.................
...................
شهر ظلمت / شاهرخ
من از شبها ميام از شهر ظلمت
نشسته روُ تنم آوار غربت
هنوز اما به شب عادَت نکردم
دارم دنبال روشني ميگردم
منم ،من قاصد دستاي بَسته
منم ،ياد آوَر پاهاي خسته
مُصيبت نامهء قلباي زخمي
صداي گريهء توُ دِل شکسته
ببـين اينجا ببـين اينجا اَسيرم
بمون پـيشَم نذار تنها بميرم
من از آوار تنهائي ميتَرسم
بذار دستاتو توُ دستام بگيرم
منم ،من نالهء مرغ شباويز
منم ،من بوي غربت ،بوي پائيز
منم ،من قصهء تلخ شکستن
منم ،من از هواي گريه لــَـبريز
دلم تنگه براي دل تپيدن
نشستن مرگ تنهائي رو ديدن
دلم تنگه براي از تو بوُسه
براي عشق بـيتابي کشيدن
ببـين اينجا ببـين اينجا اَسيرم
بمون پيشَم نذار تنها بميرم
من از آوار تنهائي ميتَرسم
بذار دستاتو توُ دستام بگيرم
بـيا آتش بزن ،خاکسترم کن
يه قصه ام ،قصهءغم ،باورم کن
گل عشقم بــيا با دست گرمت
نوازش کُن يه شب يا پَرپَرم کُن
قفس تَنگه براي موندن ما
بـيا باوَر کنيم پَروازموُنو
بـيا مثل کبوترهاي عاشق
روُ اَبرا سَر بديم آوازموُنو
ببـين اينجا ببـين اينجا اَسيرم
بمون پيشَم نذار تنها بميرم
من از آوار تنهائي ميتَرسم
بذار دستاتو توُ دستام بگيرم
نَديدي سايه ها از راه رسيدن
گلاي باغ خوشبختي رو چيدن
نميدوني تو با دستاي خالي
چه سَخته بغض اين اَبرارو ديدن
من از شبها ميام از شهر ظلمت
نشسته روُ تنم آوار غربت
هنوز اما به شب عادَت نکردم
دارم دنبال روشني ميگردم
منم ،من قاصد دستاي بَسته
منم ،ياد آوَر پاهاي خسته
مُصيبت نامهء قلباي زخمي
صداي گريهء توُ دِل شکسته
ببـين اينجا ببـين اينجا اَسيرم
بمون پـيشَم نذار تنها بميرم
من از آوار تنهائي ميتَرسم
بذار دستاتو توُ دستام بگيرم
منم ،من نالهء مرغ شباويز
منم ،من بوي غربت ،بوي پائيز
منم ،من قصهء تلخ شکستن
منم ،من از هواي گريه لــَـبريز
دلم تنگه براي دل تپيدن
نشستن مرگ تنهائي رو ديدن
دلم تنگه براي از تو بوُسه
براي عشق بـيتابي کشيدن
ببـين اينجا ببـين اينجا اَسيرم
بمون پـيشَم نذار تنها بميرم
من از آوار تنهائي ميتَرسم
بذار دستاتو توُ دستام بگيرم
بيا آتش بزن ،خاکسترم کن
يه قصه ام ،قصهءغم ،باورم کن
گل عشقم بــيا با دست گرمت
نوازش کُن يه شب يا پَرپَرم کُن
..................
......................
زندون دلتنگی/ستار
شب بي تو شب حسرت شب يلداي بيداري
شب در خود فرو رفتن شب از خويش بيزاري
شبي كه ماه در خوابه همه عالم سيه پوشه
ستاره ها فرو مردن شبي بي روح و خواموشه
ببار اي آسمون امشب ببار و سر كن آهنگي
بجز گريه گريزي نيست از اين زندون دلتنگي
ببار اي آسمون امشب ببار و سر كن آهنگي
بجز گريه گريزي نيست از اين زندون دلتنگي
بنال و گريه كن اي دل كه اين غم با تو ميمونه
از اين پس قصه تلخم شباهنگي نميخونه
سكوت در لحظه ها جاري من و كابوس تنهايي
غرير وحشت از خويشم چه طوفاني چه دريايي
هنوز از من تو ميرويي در اين شبهاي پژمردن
هنوزم از تو ميخونم هزاران خاطره در من
هنوز از من تو ميرويي در اين شبهاي پژمردن
هنوزم از تو ميخونم هزاران خاطره در من
ببار اي آسمون امشب ببار و سر كن آهنگي
بجز گريه گريزي نيست از اين زندون دلتنگي
ببار اي آسمون امشب ببار و سر كن آهنگي
بجز گريه گريزي نيست از اين زندون دلتنگي
شب بي تو شب حسرت شب يلداي بيداري
شب در خود فرو رفتن شب از خويش بيزاري
شبي كه ماه در خوابه همه عالم سيه پوشه
ستاره ها فرو مردن شبي بي روح و خواموشه
ببار اي آسمون امشب ببار و سر كن آهنگي
بجز گريه گريزي نيست از اين زندون دلتنگي
ببار اي آسمون امشب ببار و سر كن آهنگي
بجز گريه گريزي نيست از اين زندون دلتنگي
زندون دلتنگي
.........................
...........................
مرد غریب/زنده یاد فریدون فروغی
باز یکی با غصه هاش داره آواز میخونه
وقتی غم تو دل باشه دیگه مردن آسونه
قامتش خم شده از کوله سیاه غم
چی میخواد تو روزگار جز خدا کی میدونه
کیه این مرد غریب مثل من پریشونه
میدونه همین شبو توی دنیا مهمونه
باز یکی با بار غم خودشو دار میزنه
پشت خونه دلش غم داره در میزنه
میدونه تو زندگیش دیگه خط آخره
رو سرش جغد اجل داره پرپر میزنه
کیه این مرد غریب مثل من پریشونه
میدونه همین شبو توی دنیا مهمونه
...................
....................
نارفیق/ داریوش
ما ظاهراً رفيقان بس نارفيق بوديم
هر پشت اعتمادي زخمي به خنجر كرديم
زخمي به خنجر كرديم
هر سينه رفيقي با تيغ كين دريديم
خودكردهها چه آسان نسبت به داور كرديم
نسبت به داور كرديم
هر جايي هوس را تا خواهشي برآريم
اسكندرانه مُلكي صحراي محشر كرديم
با زورقي شكسته پارو به آب داديم
چشمان مادران را درياي احمر كرديم
حالا چه مانده بر جا جز مشت خاطراتي
در خاطري شكسته اسمي كه از بر كرديم
حالا چه مانده بر جا جز مشت خاطراتي
در خاطري شكسته اسمي كه از بر كرديم
ما خون عاشقان را در لالهها شكستيم
بر حجلههاي آنان آن لاله زيور كرديم
آن لاله زيور كرديم
با خون آن دليران آسان وضو گرفتيم
در جام شهد دوستان زهر مكرر كرديم
زهر مكرر كرديم
هر جايي هوس را تا خواهشي برآريم
اسكندرانه مُلكي صحراي محشر كرديم
با زورقي شكسته پارو به آب داديم
چشمان مادران را درياي احمر كرديم
حالا چه مانده بر جا جز مشت خاطراتي
در خاطري شكسته اسمي كه از بر كرديم
حالا چه مانده بر جا جز مشت خاطراتي
در خاطري شكسته اسمي كه از بر كرديم
..........................
....................
نوشته شده توسط ناشناس... در دوشنبه نهم خرداد 1384 و ساعت 12:27