افسوس که آنچه برده ام باختني ست بشناخته ها تمام نشناختني ست
برداشته ام هر آنچه بايد بگذاشت بگذاشته ام هر آنچه برداشتني ست
روزی به خانه ام مي آيی ؛
من نيستم ،
به قاب عكسم روی طاقچه خيره مي شوی ...
روز ديگر به خانه ام مي آيی ؛
قاب عكسم نيست اما يادم در خانه جاری است ...
روز ديگری هم به خانه ام می آيی ؛
يادم نيز از خانه كوچيده است ...
اين سه لحظه برای يك سفر جاودانه كافی است ...
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق ديوانه فراموش شوي
سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت:طولي نکشد تو نيز خاموش شوي
حالمان بد نيست غم کم میخوريم
کم که نه هرروز کم کم میخوريم
آب میخواهم سرابم میدهند
عشق میورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردی آفتاب؟
خنجری بر قلب بيمارم زدند
بيگناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شب داد آمد و بيداد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشهام
تيشه زد بر ريشه انديشهام
عشق اگر اين است مرتد می شوم
خوب اگر اين است من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم ديگر مسلمانی بس است
در عيان خلق سرد ر گم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از اين با بی کسی خو میکنم
هر چه در دل داشتم رو میکنم
من نمیگويم دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
نيستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه بازار ماست
درد میبارد چون لب تر میکنم
طالعم شوم است باور میکنم
من که با دريا تلاطم کردهام
راه دريا را چرا گم کردهام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمیگويم که خاموشم مکن
من نمیگويم فراموشم مکن
من نمیگويم که با من يار باش
من نمیگويم مرا غمخوار باش
آه ! در شهر شما ياری نبود
قصه هايم را خريداری نبود
وای ! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آ باد بود
از در و ديوارتان خون میچکد
خون من فرهاد مجنون میچکد
خستهام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
اين همه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
گويی از فرهاد دارد ريشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس فکر ما را کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه
هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه
هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه
هيچ کس اشکی برای ما نريخت
هر که با ما بود از ما میگريخت
چند روزی است که حالم ديدنی است
حال من از اين و آن پرسيدنی است
گاه بر روی زمين زل میزنم
گاه بر حافظ تفأل میزنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
*ما ز ياران چشم ياری داشتيم*
*خود غلط بود آنچه می پنداشتيم*