غزل غزل سرود رفتن در گوشم نجوا میشود.
شاید رفتن فصل تازه ای بر پیکر فرسوده احساسم نقش کند.
شاید رفتن فصل تازه ای بر پیکر فرسوده احساسم نقش کند.
تقدیر بر این است که دست نوازشی بر سرم نباشد که احساس ترحم کنم
همسفری نیست ! توشه ی راهی هم در کار نیست ! ! فقط من ماندم و من
برای من که هر چه بوده باختم
برای من که تمامی پلهای پشت سرم شکسته است،
چه فرق میکند طولانی بودن راه !؟
برای ماندنم کسی بغض نمیکند ! برای رفتنم کسی اشک نمیریزد
در این وانفسای ماندن و نماندن باید سفر کرد
باید رفت.....
دیگر بیزارم از شبی که منتهی به صبح میشود و صبحی که منتهی به شب میشود !
بیزارم از چهره ای که تلخ میخندد و صورتی که شیرین میگرید
بیزارم از ساعتی که در یک جهت میچرخد
بیزارم از انتظار همیشگی
بیزارم از فردایی که از امروز میبینم
بیزارم از مردمی که برای زنده بودن متولد میشوند زندگی میکنند و میمیرند
بیزارم از سفری که نرفته باید برگشت
بیزارم از دیروزم ! از هنوزم ! از فردایم
آیا شما که صورتتان را در سایه غم انگیز زندگی مخفی نمو ده اید
گاهی به این حقیقت یاس آور اندیشه می کنید
که زنده های امروزچیزی به جز تفاله یک زنده نیستند
گویی که کودکی در اولین تبسم خود پیر گشته است
و قلب ، این کتیبه مخدوش که در خطوط اصلی آن دست برده اند
به اعتبار سنگی خود، دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد
چه بهتر که هر چه زودتر مرگ فرا رسد
زیرا که جز تفاله یک زنده نیستیم
آخر به چه چیز این زندگی باید دل خوش کنیم
کدام صفا و یکرنگی
کدام پایداری مردانه
کدام شرافت و پاکدامنی
کدام اشک و مودت
این جهان را آن ارزش میدهد که ترکش ملالی به دنبال داشته باشد
همه جا ترس ، فرمانروایی و خدایی میکند و دورویی حکم فرماست
در همه جا به جز مردمی پست و دورو نیستیم
بیزارم از چهره ای که تلخ میخندد و صورتی که شیرین میگرید
بیزارم از ساعتی که در یک جهت میچرخد
بیزارم از انتظار همیشگی
بیزارم از فردایی که از امروز میبینم
بیزارم از مردمی که برای زنده بودن متولد میشوند زندگی میکنند و میمیرند
بیزارم از سفری که نرفته باید برگشت
بیزارم از دیروزم ! از هنوزم ! از فردایم
آیا شما که صورتتان را در سایه غم انگیز زندگی مخفی نمو ده اید
گاهی به این حقیقت یاس آور اندیشه می کنید
که زنده های امروزچیزی به جز تفاله یک زنده نیستند
گویی که کودکی در اولین تبسم خود پیر گشته است
و قلب ، این کتیبه مخدوش که در خطوط اصلی آن دست برده اند
به اعتبار سنگی خود، دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد
چه بهتر که هر چه زودتر مرگ فرا رسد
زیرا که جز تفاله یک زنده نیستیم
آخر به چه چیز این زندگی باید دل خوش کنیم
کدام صفا و یکرنگی
کدام پایداری مردانه
کدام شرافت و پاکدامنی
کدام اشک و مودت
این جهان را آن ارزش میدهد که ترکش ملالی به دنبال داشته باشد
همه جا ترس ، فرمانروایی و خدایی میکند و دورویی حکم فرماست
در همه جا به جز مردمی پست و دورو نیستیم
در ابری ترين انحنای روز
مردی می زيست
و من خوب يادم هست
که يک شب آن مرد پرهايش را گشود
و از اين خستگی و ترديد کوچيد
او رسيده بود به مردابی تاريک
که سال ها بود
تنهايی در رگهايش ريشه کرده بود
و بوی کوزه ای بی آب بر لب حوض را ميداد
که هر روز عابرانی تشنه او را سرزنش ميکردند
يک شب آن مرد را ديدم
که در تاريکی بی حزن ايوان
به درون خود ميگريست
آن مرد چشمانش را با خاطره هايش شست
و او را ديدم رازها ميگفت
از تنهايی مهتاب
پشت سر پلها را پوچ ميديد
و روبه رو سراب
آن مرد پا به بروی تاريکی شب گذاشت و رفت.
او در خلوت کودکانه ی خود هميشه اشکهايش جاری ميشد
و نشد که يک بار برای ما حزن خاموشی اش را تفسير کند
و رفت.
مردی می زيست
و من خوب يادم هست
که يک شب آن مرد پرهايش را گشود
و از اين خستگی و ترديد کوچيد
او رسيده بود به مردابی تاريک
که سال ها بود
تنهايی در رگهايش ريشه کرده بود
و بوی کوزه ای بی آب بر لب حوض را ميداد
که هر روز عابرانی تشنه او را سرزنش ميکردند
يک شب آن مرد را ديدم
که در تاريکی بی حزن ايوان
به درون خود ميگريست
آن مرد چشمانش را با خاطره هايش شست
و او را ديدم رازها ميگفت
از تنهايی مهتاب
پشت سر پلها را پوچ ميديد
و روبه رو سراب
آن مرد پا به بروی تاريکی شب گذاشت و رفت.
او در خلوت کودکانه ی خود هميشه اشکهايش جاری ميشد
و نشد که يک بار برای ما حزن خاموشی اش را تفسير کند
و رفت.
توجه توجه
این پست امروز هیچی اش واسه خودم نیست!
از اینور و اونور برداشتم!
نظراتتون رو برام مینویسید تشکر ! فقط یه نامی نشونی چیزی هم از خودتون بذارید!
|لينك ثابت|
نوشته شده توسط ناشناس... در پنجشنبه هفتم مهر 1384 و ساعت 22:56