نوشته شده توسط ناشناس... در جمعه نوزدهم آبان 1385 و ساعت 15:39
درباره وبلاگ
در این سرای بی کسی کسی به در نمیزند به دشت پرملال ما پرنده پر نمیزند یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمیکند کسی به کوچه سار شب در سحر نمیزند نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار دریغ که از شبی چنین سپیده سر نمیزند گذرگهی است پر ستم که اندرو به غیر غم یکی صلای آشنا به رهگذر نمیزند دل خراب من دگر خراب تر نمیشود که خنجر غمت ازین خراب تر نمیزند چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟ برو که هیچکس ندا به گوش کر نمیزند! نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمیزند.....