تبليغاتX
  Location via proxy:   
[Report a bug]   [Manage cookies]                

نوشته های آخرین پری دریا
عاقبت باز دیدمت

دلم به شرجـی بغضی  همیشه عـادت داشت

برای  گریــه ی  بی  فایده  سمـاجت  داشت

همیشه  غیبت  تلخت  بهانــــــه ای  می داد

به چشم من که به باران اشک رغبت داشت

پس از تو سهم  من از زندگی فقط  غم  بود

و یک  تغزل زخمی که رنگ غربت داشت

نشد که با گذر یک  دو  شب  شکسته  شود

بتی  که  با  دل  من  عاشقانه  الفت  داشت

تمـــــــام  این  غزل  عاشقانه  از  دل  بود

همان  دلـــی که به چشمان تو ارادت داشت


?تتیس | در جمعه 12 خرداد1385 ساعت 14:25 | پیوند  | 
من پری نیستم...

شاهزاده،

این منم. کوچک دختری در کوره راه فراموشی تو. اینک چهل روز از مرگ کودک عشقم میگذرد. کودکی که در چهارده ماهگی دنیا را ترک گفت...گمان میکردم بزرگ میشود. وشاهد به بار نشستنش خواهم بود.  چهل روز و چهل شب رخت سیاه بر تن کردم. زار زدم. زجه زدم. که شاید بازگردد. اما گوش سنگین فلک ناله های مرا از عمق این دنیای تیره در نمی یابد. دریغ. نگاه کن. چه معصومند، رؤیاهایی که تورا نیافته جهان را ترک میکنند.

 

 

آه. شاهزاده،

من از قعر دریا به زمین آمدم. به دنبال عشق. و مگر عشق را جز در تو می دیدم؟ اینک صدایم را، ونغمه های عاشقانه ام را، کدامین جادوگر برایت زمزمه میکند؟ اینک دگر تریتون پیری نیست که با سه شاخه ی جادوئی اش از من آنی را بسازد که تو میخواهی.اینک تو مسخ کدامین شرابِ دنیایِ خاکی، که این چنین عشق دریائیم را به خاک فراموشی سپردی؟ حال نیمه جان روی ساحلی افتاده ام که روزی میعادگاهمان بود. خسته. تنها. خاک آلود هزار خاطره. چروکیده ی هزار رنج.

 

شاهزاده،

گفتند سردی خاک چهلمین روز دل آدم را سرد میکند. سعی میکنم باور کنم. نه. به خود بقبولانم. من دیگر کودکی نخواهم آفرید. تنها عروسکهایش، نه، عروسکهایم را بزرگ خواهم کرد.

آه شاهزاده،

سنگین دل و بی وفا و بی توجه، چشم بر هرچه  تلاشهایم پوشیدی. حتی مشتی آب براین تن خشکیده نپاشیدی. و من حتی نفهمیدم که به جرم چه اشتباهی و چه گناهی به دار مکافات آویخته ام! اما بس است دیگر. چهل روز عزاداری کردم. اطرافیانم را خسته کردم و بی حوصله. امروز آخرین روزی خواهد بود که من برای شنیدن صدایت تلاش میکنم. نیمه ی امشب در گورستان ذهنم، گوشه ی قبر کودکم را با ناخن گود میکنم. وهرچه خاطره و دلتنگی و پرسش دارم در آن میریزم.به همراه چند قطره اشکی.آنگاه  رویش را خوب میپوشانم. تا اینکه تا آخرالزمان همانجا بمانند.

اما آخرالزمان ، شاهزاده، در می یابی که قتل یک کودک و مادرش چقدر سنگین است. آنهم به جرمی نامعلوم. حتی بدون قطره ی آبی قبل از ذبح کردن.

 

شاهزاده،

من پری دریا نیستم،

 

متلاطم،

تنها،

بی کران،

 

اقیانوسی هستم،

پنجه کشان بر ساحل...

 


?تتیس | در شنبه 23 اردیبهشت1385 ساعت 10:21 | پیوند  | 

صفحه نخست
پست الکترونیک
بایگانی
 : RSS : 


ستاره باعث زندگی بود
و باعث مرگ...
اما عاقبت از خواب نوشین برخواست
«خوابی که من می دیدم»
و گریخت
میان کلمات تکراری
و دریغ...
تاریکی ماند و سکوت و غم و دست خالی

ستاره؛
جای تو بر دستانم تنها زخمی میروید
که هر لحظه با تنهائیم تازه می شود.
و در خاطرم تنها سئوالی:
که تو؛
که به خاطر من از اسمان جدا شدی
از برای کدامین ماه تاریک
از من جدا شدی؟



پیوندها
یاور همیشه مومن
نازآفرین
داغم که چرا پیکر من سایه نگردید...
سخت ترین لحظات
نوشته های عاشقانه (برای قلبهای سنگی)

طراح قالب
: آخرین پری دریا : 
POWERED BY
BLOGFA.COM