افکار پریشان من ! صبر کنید !
باز به کجا میروید ؟
به چه می نگرید ؟
طلوع دردمو دیدید
و خندیدید
ظهر بیچارگیمو دیدید
و ساده گذشتید
بی آنکه حس کنید
اکنون که شاهد غروبمید
اینبار چه میکنید ؟
دیگر تحملش را ندارم ...
نمیدانم! چه میخواهید
از این قلب بیمارم ؟
چه چیزی شما را رنجانده ؟
عذاب دیدنم ؟
تلخیه ماندنم ؟
صبر کنید!اندکی بیش نمانده
تا غروب این من ِخسته
تا ...