تبليغاتX
  Location via proxy:   
[Report a bug]   [Manage cookies]                




عجب بی طالع و بی سرنوشتم گناهم چیست که از عمرم گذشتم

 

 طبیبان بر سر بالین من آهسته میگفتند
که امشب تا سحر این عاشق دلخسته میمیرد
ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا بپا خیزد
چه سنگین میرود این مرده از بس آرزو دارد

                                                               

درساعت 23:42 توسط مهرنوش |

تـــولد . . . آغاز . . . پایان . .

 

ت مثل تولد، مثل خاموشی من ، مثل برهان به فراموشی من

یک سالِ نحس ِ دیگه هم گذشت ...

هیـــــــــــــــــــچ . . . فقــــط گذشــــت . . . 

 

سال گذشته ۶ تیر همین موقع ها :

" دلتنگ . . خاموش . . تنها . . سکــوت . . "

 

امسال ۶ تیر همین الان :

 " هیچ دلیلی وجود نداره تا عزیزانم، حتی برای لحظه ای در سال ، مرا به یاد بیارن . "

مهم اینه که من هیچ کدوم از عزیزانم را حتی برای لحظه ای در سال فراموش نمیکنم.

 

پایان ، آن هم در روز آغاز ، چه زیباست . . . 

 یک سال به مرگ نزدیکتر شدم . . از این بابت به خودم تبریک میگم!

 

فلک به سنگ کینه ها ، شکسته قامت مرا ، مگر چه کرده ام خدا ؟

 

به سراغم خواهید آمد

زمانی که من تمام شده باشم

آنگاه

برای تمام

روزهای گذشته و

خاطرات بر باد رفته اشک خواهید ریخت . . .

 ~ مهرنوش ~

* نوشـــــدارو بعـــد از مــــرگ مهــرنوش  ؟ ؟ ؟ *

 

۶م تیر  هم گذشت و هیچ . . و من باز میگم:

" سال ها یادم سرودی سبز روی دیوارها بود . . .

نمیدانم دستان هنرمند کدام نقاش یاد مرا از ذهن این دیوارها شست . . .  "

 

 (ششم تیر ۸۷ ، ساعت ۲۳:۵۸ . . . دیگر . . . دریغ . . . ثبت . )

 

همینجوری :

 آدما بعضی وقتا واسه اینکه کسی صدای شکستن ِ قلبشونو نشنوه ،

بلند بلند میخندن . . ها ها ها ها  

 

  -------------  مهرنوش

درساعت 23:59 توسط مهرنوش |

بدون شرح !

 

.

.

.

حــــــــذف شـــــــــــــد . . .

 

 

 

 -------------  مهرنوش

درساعت 21:19 توسط مهرنوش |

وقتی کار از کار گذشت . . .

 


تنها برگی از دفتر نفرین شده ی اندوه را بخاطر بسپار ...

اشک هایم آخرین سطر این دفتر را پر کرد ...

چشمهایتان را کمی باز کنید !!

این همان لحظه است ...

لحظه ی سوختن ...

فقط کافی است این اشک ها ، اندوه ها و دردها را

پشت این لبخندِ شیرین که تلخی را فریاد میزند

                                                          نظاره گر باشید ..

از من ، تنها برگی از دفتر نفرین شده ی اندوه باقی مانده ..

باقی را شما سوزاندید ..

¤ مهرنوش ¤

 

شنیدم ... بیدار بودم ..هنوزم میشنوم ...

مینویسم ...

حقیقت رو مینویسم ..

باور کنید ... قصه نیست ..

( پست بعدی طولانیه احتمالا ! )

 -------------  مهرنوش

درساعت 13:20 توسط مهرنوش |

حق با سکــوت بود ، صدا در گلــو شکست ..

 

وقتی نوشته هامو حس میکنید که گریه اتون بگیره اگه نه ...


اين جا ، جاي من نيست

بر روي اين زمين غريبم

اين آسمان ، سقف خانه ي من نيست .

نبايد به اين جا مي آمدم

اين جا تبعيد گاه من است

چه گناهي مرا به اين غربت دور رانده است ؟

 ****

گفتی :

زیر باران باید رفت . . .

باران نمیبارد امشب اما

دلم عجیب هوای رفتن دارد ..

چه کنم ؟

میروم ! مطمئن باش که میروم !

چنان از زندگی محو میشوم که

گویی هرگز نبوده ام ..

رفتن رسیدن است ..

بهانه ای میخواهم برای رفتن ..

وگرنه در پشت هزاران پرسش و اما ماندن کار من نیست ..

نه ! من احمق نیستم ، اما گاهی حماقت میکنم ...

یا شاید، احمق هستم، اما گاهی حماقت نمیکنم ...

 مهــــرنوش

بغض امونمو بریده ...

 ( میگن بغض کافیه  )

 -------------  مهرنوش

درساعت 3:55 توسط مهرنوش |

همراه اگر شدی به خاطر بسپار، از پا نَشین اگر که من افتادم..

 

رفتن من یه امتحان بود ، نمره امتحان -0-


جواز دفنش را صادر کردند.

در گواهی فوتش علت فوت را مرگ طبیعی اعلام کرده بودند.

پزشکی قانونی نتوانست زخمهای کاری را بر روح و روانش تشخیص دهد .

جای نیش تحقیرها ٬تهدیدها وتهمت ها بر قلبش

بغض در گلو مانده

وترکهای چینی نازک دلش را

هیچکس ندید.

  

عجیب این روزا حال و هوای رفتن دارم ...نمیدونم واقعا چیه .. یه حس .. یه شوق ... هرچی هست بهم میگه باید خودتو آماده کنی ..نمیدونم چرا این حس رو جدی گرفتم ... بیشتر از بقیه ... خودمو آماده میکنم ... یعنی الان دیگه آماده هستم ..نمیدونم چرا این حرفا رو دارم میگم ..

اسفند-فروردین-نیمی از اردیبهشت ....واقعا تلخ گذشت...

فقط همین حس رفتن هست که منو نگه داشت ...حس میکنم یه اتفاقی میخواد بیفته ..حسم اشتباه نمیکنه ..تا حالا هرچی حس کرده بودم شد !از بهمن ماه یه حس بدی داشتم ... انگار میدونستم قراره یه اتفاق بدی بیفته ..زیاد جدی نگرفتم .. اما افتاد ! اوایل باور نمیکردم...خیلی برام سنگین بود ..اما بعد... فقط از یه چیز خوشحالم ... از اینکه تو همه این موقعیت های سخت و سنگین "خودم" موندم .. تسلیم نشدم... شکستم...شکستم .. شکستم .. اما هیچکس نفهمید .... تکه های شکسته ی منو، همین حس .. همین شوق .. تو کلمه ای به اسم من نگه داشت /// من پر از رفتنیَم

 

 -------------  مهرنوش

درساعت 19:24 توسط مهرنوش |

خدا .. خیلی خسته ام ..

 

چشمهام رو هزاران بار شستم ولی باز جز سیاهی ندیدم.

حال بگو آیا امیدی به فرداها هست؟

 

 

سرزده می آیم؛

نمیخواهم کسی را از خواب خوش بگیرم.

به خودم عطر میزنم ، تا مباد کسی بوی غم مرا احساس کند.

زود میروم ..

این خاک است

که میخواند مــــرا ؟

  

 



پ.ن : ممنون از همه دوستانی که این مدت به یادم بودند
به همتون سر میزنم .. ممنون از لطف شما عزیزان

-----------------------------------------------

 حالم خوب نیست ..

گلاب به روی همتون ،

دارم زندگی رو بالا میارم ..

به اندازه تمام تاریـخ خستــــه ام ..

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا ..

 

درساعت 10:31 توسط مهرنوش |

سفر کردم به فرداها ...

 

بودم و نبودی

فریاد زدم و تو

صدامو نشنیدی

تو کوچه و خیابون

تو سرمای زمستون

دستتو ازم گرفتی

رهام کردی و رفتی

گفتی میخوای بری سفر

بری ز پیشم بی خبر

باشد سفر بی خطر

فقط بگو تو با من

راه و رسم سفرت رو !

گفتی تو با شقاوت

راهی دیار غربتم

از با تو بودن خسته ام!

-بگو تو بر میگردی ؟

صدای خنده ی تو

پیچیده توی کوچه

هق هق و اشک و ناله

امونمو بریـــده ..

با اینکه رفتی اما

منتظرم هنوزم

تا برگردی تو پیشم

چشم به راهتو میدوزم

گذشت سالی و ماهی

نیومدی تو پیشم

تو فراموش کردی، انگار

غریبه ای بیش نیستم !

نا امید و خسته

پرو بالم شکسته

میگذرم  از خاطرات ..   ;

دیگه نمونده طاقت

صبرم دیگه حدی داره

دارم میرم نهایت

نــــــــهـــــــــایــــــــت

و حال ..

دیروز را دویدی به دنبالم

به امید دیدارم

تا به امروز

تو رسیدی و صد افسوس

من

سفر کردم به فرداها

 

 

¤ مهرنوش ¤

 

داغونم .... بعید میدونم بتونم ادامه بدم ....

دعا کنید ... یه نفر محتاج دعـــــاست ..

 

درساعت 23:59 توسط مهرنوش |

_

 

پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید من که رفتم بنشینیدو...هوارم بزنید

 باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد بنوسید که: "بد بودم" و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم.. سیر شدم پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!

 خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید

آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید! مرد باشیدو...بیایید... و.... کنارم بزنید

 

درساعت 11:50 توسط مهرنوش |

کپی برابر اصل

 

ايــــنجا هــوا 10 درجه زيرِ 0 ِ ¤صفــر¤ .

   آتيـــشِ عشـقــت را با دست نوشته هام نگه داشـــتم !!!!

   هر وقت قهوه ي گرمت رو خوردي ؛؛؛ شومينه رو ول كــــن ....

 

   برگرد

               آخرين صفحـــــــــه تا نـــ ي مـــه

 

   ســـــوخته... !!!

 

قشنگه نه ؟

درساعت 23:17 توسط مهرنوش |

غرور سنگم .... اما شکستم ... شکستم ... شکستم ....

 

اینبار

پشت واژگان امید

مقابل پل همیشه تردید

بعد از مرگ حقایق

نرسیدم به سراب آرزو

اما به خاک افتادم

به نیستی خویش نگریستم

هوای دلم گرفته

سراپا بغضم و سکوت

چشمانم روایت میکند

از هیچی ِ پوچم

شکایت میکند

پـُرم از هستی ِ نیست

من نیست شده ی هستیَم

نه که یکباره چنین تار شدم

نه گرفتار "یک" ها باشم

غرور سنگ بودم اما

عاقبتِ شیشه شکست است و بس !

نه بگویم سنگ انداختند به سویم

که شیشه خود از سنگ بود و بس !

 

درساعت 23:45 توسط مهرنوش |

ّ

وقتی که دلم گرفته .. دل شکستن که روا نیست ؟!

 

درساعت 15:34 توسط مهرنوش |

____

 

آی خــــــــدا دلگیرم ازت

آی زندگی سیــــرم ازت

آی زندگی میمیرم و عمرم ُ میگیرم ازت

این غصه های لعنتی از خنده دورم میکنن

این نفس های بی هدف زنده به گورم میکنن

چه لحظه های خوبیه ثانیه های آخره

فرشته ی مردن من ، منو از اینجا میبره

آی خدا دلگیرم ازت ،آی زندگی سیرم ازت

آی زندگی میمیرم و عمرم ُ میگیرم ازت

چه اعتراف تلخیه انگار رسیدم ته خــــــــط

وقت خلاصی از هــــمــــه است ..

آی دنیا بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزارم ازت .

 

درساعت 23:25 توسط مهرنوش |

یکی به من بگه ..

 

اتفاق خاصی میفته اگه یه نفر از روی زمین محو بشه ؟!

یکی که بود و نبودش یکسانه و نبودنش بهتر ؟!

 

 

درساعت 10:52 توسط مهرنوش |

/

 

خسته ام 

خسته از هر آن چه بشر نام دارد 

تمام درها را  می بندم.

تنهای تنها به تماشا می نشینم

اما اینجا

در دل من

هیچ چیز جز سیاهی نیست....

 

درساعت 16:49 توسط مهرنوش |

بنویس ..

 

رو سنگ قبرم بنویس :

اینجا مجال گریه نیست ..

هر کی میخواست گریه کنه ،

بهش بگو : اون دیگه نیست .

 

درساعت 13:35 توسط مهرنوش |

برای خودت !

 

کاش منو بخاطر میسپردی نه به خاطره ..

میبینی ؟

دارم از خاطره ها هم دور میشم ..

رفتم !

به همین راحتی !

 

درساعت 20:5 توسط مهرنوش |

آرزوی دیدار

 

یادم میاد می گفتی برو خدا نگهدار

نوشتی روی دیوار ، به آرزوی دیدار

رفتم تو راه رفتن ،دلم میگفتش نرو !

نمیشنیدم انگار، من التماس دل رو!

رفتم و باز اومدم ، اما ندیدم اونو

گفتن که دیر رسیدی، داده به دنیا جونو ..

گفتم محاله ، هرگز!اون که منو دوست داره !

قول داده بود که هیچ وقت منو تنها نذاره..

میگن که آرزومون ، افتاده به قیامت

من که ندارم اینقدر ، صبرای بینهایت

به عشق تو رو دیوار، منم واست نوشتم

به آرزوی دیدار ، منم خودم رو کشتم ...

منو ببخش عزیزم ! که خیلی دیر رسیدم

زیر نوشته ی تو ، یه خط سرخ کشیدم

با قطره قطره ی اشک ، با ذره ذره ی خون

به آرزوی دیدار ، منم دارم میدم جون ... .

 

درساعت 18:37 توسط مهرنوش |

-.-

 

باد وزیدن گرفت

قطرات باران به صورتم حمله ور شدن ،

اشکها غافلگیر شده بودند .

چه زیبا بود جنگ اشک و باران !

چه زیبا بود استقامت اشک در مقابل هجوم باران ... !

 

 

درساعت 21:6 توسط مهرنوش |

پایانی بی انتها

 

 

ديروز با يک دسته گل امده بود به ديدنم.

با يک نگاه مهربون .

همون نگاهي که سالها ارزو شو داشتم و از من دريغ مي کرد.

گريه کرد و گفت دلش برام تنگ شده.

ولي من فقط نگاهش کردم .

وقتي رفت ..

سنگ قبرم از اشکش خيس شده بود .

 

درساعت 15:1 توسط مهرنوش |

فردا ..

 

فردا روز ديگري است
كه بي تو
بر عمر تلف شده افزوده مي شود
همين روزها
روز رفتن از راه مي رسد
و من طوري از خيال تو گم مي شوم
كه انگار هرگز نبوده ام ... !
فقط کافی است تو بخواهی،تا فردا امروز از راه برسد ..

درساعت 10:21 توسط مهرنوش |

./

 

چه بسیارند کسانی که به هنگام غــروب

                     از غـــصـــــــه ناپـدیـد شــــــــــــــــــــــــــدند .. !

.

.

 

درساعت 17:35 توسط مهرنوش |

همه چیز را

 

     بسپار به دستان بی رحم زمان

 

                                                   وای  مــــــرگ بر زمــــــــــــــــــان ... !

 

درساعت 21:10 توسط مهرنوش |

شکست ؟

 

ساحل آرام است و دریا آبی

روی شن ها نشسته منی غمگین

چشمانی بی اشک ، مینالد از بغضی سنگین

سکوت است و سکوت است و بغض

با صدای امواج همراه است آهی سرد و سنگین

خیره ماندست نگاه ، به انتهای زوال ...

دستی بی اراده ،میکشد بر ساحل " چرا؟ "

با تردیدی مردد از شکاکیتی مشکوک ،

میگوید با خود، " آخر راه همین جاست ؟ "

باد میکشد فریاد ...صبر....صبر....

حلقه میزند اشک در چشمان ابر

میرسد به گوش صدای ساز

ساز با باد هم آواز

ساحل مامن باران

پیش به سوی دریا .... .

 

درساعت 16:51 توسط مهرنوش |

نقطه ...

 

مینویسم : " نقطه سر خط " !

ولی اینجا آخر خطه .. !

 

درساعت 21:9 توسط مهرنوش |

آغاز یک پایان از پایان یک آغاز !

 

۱۰ برداشت کافی است برای آغاز یک پایان از پایان یک آغاز !

 

برداشت اول ...

تا الان سعی کردم بهترین دوست باشم برای همه و همه بهترین دشمن برای من !

 

برداشت دوم ...

با چشم خویش دیدم و باور نداشتم ... !

 

برداشت سوم ...

وقتی همیشه با همه همکاری کنی ، همه ی اون همه ها

فکر میکنن وظیفته ..یک لحظه هم فکر نمیکنن تو عالم دوستی

و آشنایی داری بهشون احترام میذاری و

کمکشون میکنی ... !

 

برداشت چهارم ...

شوخی میکنم که غریبی نکنن ولی اونا فکر میکنن که ... !

 

برداشت پنجم ...

چندین و چند سال با هم دوست بودیم ... هر سال روزهای مهم و

خاص تو زندگیشونو تبریک میگفتم و اونها به زحمت ،

یک روز تولدم رو ... ( شاید تو رو در واسی میموندن ؟ )

 

برداشت ششم ...

یه اتفاق ... خونه ی یکی از دوستان ... صدای زنگ موبایل من ..

 باید زودتر میرفتم خونه !

یکیشون گفت .. منم میخوام زود برم ... یکم صبر کن با هم میریم ...

صبر ... صبر ... ص..ب..ر...

صبر که تموم شد ... دوست عزیزم رفت و با خیال راحت مشغول شد به ..

گفتم مگه قرار نبود .... طلبکار شد ...

گفتم خداحافظ ....  و زدم بیرون ... !

 

برداشت هفتم ...

۱۲ شب ... تلفن ... مهرنوش فردا   ۶:۱۵ صبح فلان جا وایسا با هم بریم ...

بچه های دیگه هم میان ..

ساعت ۶:۱۵ - خبری نیست ..... ۶:۱۶  ......  ۶:۱۷ ... ۶:۲۰ زنگ زدم

کسی جواب نداد !

رفتم ... !

خانوم ناراحت بودن که چرا منو سر کار گذاشتن یعنی ببخشید!

من ۳۰ ثانیه دیر رسیدم نبودن !

۵ روز بعد ...

تولد یکی دیگه از این خانوما !

سرم گیج میره .. نمیخوام برم ... یادم نمیره ...

با اون کارش خودشو خراب کرد ...

جالبه که بعد همه چی رو انداخت گردن من !

دوستای چند سالمو یه مدت ازم جدا کرده بود ..

 به روش نمی آوردم .. باز اون جلوی جمع

میگفت مهرنوش منو بد بخت کرد...

 اس ام اس زدم تبریک گفتم .. زنگ زد و

 باز به جای تشکر ،

گفت : یادت رفته تا حالا با من چی کار کردی ؟

 بازم میخوای ....  ( انقدر دروغ گفته که خودشم باور کرده !!!! )

حالا این وسط اون یکی دوست من که ۱۵ روز ازش بی خبر بودم .

. تو مسنجر پی ام داده و میگه :

مهرنوش تولد فلانی بیایاااا . اگه نیای ناراحت میشه ....

 ( ایکاش یکی بهش میگفت همه رو دعوت کرد بجز من ..

 کاش میگفت که به من گفته اگه نیای هم فرقی نمیکنه ..... )

 

دو روز بعد با یک هدیه ی نا قابل با همون دوست رفتم پیشش و

 هدیه رو دادم بهش ..

کاش ... !

 ( هر کسی که روزی یارم بود .. اینجا مرا تنها گذاشت ! )

اینکه زخم زبون میزنه ... اون یکی که معلوم نیست سر چی

 مثل بچه ها قهر کرده !

اون یکی هم که تا وقتی کارم نداشته باشه ....

( ای دوست ! کاش بدانی معرفت چیز گرانی است که به هر کس ندهندش ! )

انگار همه فراموشم کردن ... نه فقط این ۳-۴ تا ...همه !!!

 

 

برداشت هشتم ...

#حکایت جالبی است که

فراموش شدگان

فراموش کنندگان را

هرگز فراموش نمیکنند ! #

روز قبل از تولدم !  بجز سه نفر ( سیاوش و سارا و بیتا ) کسی یادش نیست و ..

شاید فردا ..

امروز که روز تولدمه ! ( ششم تیر )

قبل از ظهر ...

به جز مونا و ملیکا کسی اس ام اس نزد ...

یه نفر که تلفنی داشت باهام صحبت میکرد ( بعد از اس ام اس )

ولی به روی مبارکش نیاورد..

رفته بودم شرکت ... همه میدونستن و منم میدونستم که میدونن

 ولی میخواستن سورپیریزم کنن بخاطر همین هیچ وقت

بهم تبریک نگفتن ! ( ؟ )

اونی که باهاش ۱۲ ساله دوستم ... بهم حتی زنگ هم نزد !

اونی که ۳ ساله باهاش دوستم ... که انگار هنوز قهره ... !

ساعت ۸:۳۰ شب ... اونی که اصلا فکر نمیکردم خبر داشته باشه زنگ زد و  ...

سروش رو میگم ... واقعا خوشحالم کرد ... واقعا با معرفته !

۱ روز ... ۲ روز....۳روز ... نه ۴ روز گذشت تا اونی که از ۱۲ سال پیش تا حالا میشناختمش

یه اس ام اس کوتاه زد که ایکاش اونم نمیزد .... و بعد از ۱۲ روز اومد در خونه .. هدیه داد و

۳۰ ثانیه نشد که رفت !!! ( یکی نیست بگه عزیز دلم .. من مگه محتاج کادو و هدیه ام ؟ )

ارزش ها رو میذارن کنار و به همین راحتی همه چیر زو فراموش میکنن !!!

شبیه پ.ن :

" دوستت دارم " زیاد شنیدم ... ولی " میخوام سر به تنت نباشه " رو احساس کردم !

 

 

برداشت نهم ...

من که نمیفهمم چرا همه اونایی که منو میشناختن دیگه نمیخوان بشناسن ؟!

یعنی میفهمم ! ولی میخوام که فکر کنم نمیفهمم !!!!

" خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است .  "

 

 

برداشت دهم ...

میدونم که موفق میشم !

 

شبیه پ.ن :

کتابم میخواست مجوز بگیره ... ولی جلوشو گرفتم ! چاپش نمیکنم !!!!

 

کات !!!!!!

چرا بحث رو عوض میکنی ؟

 

درساعت 11:7 توسط مهرنوش |

---^^^-^--^-----^--^-------------- .

 

.

.

.

حذف شد !

درساعت 23:59 توسط مهرنوش |

باورم کن دیگه اینبار ، نفسای آخرم من ...

 

شاید باید می فهمیدم اسیر ناباوری ام


آفتابی شو آفتابی شو


من یکی خاکستری ام


آفتابی شو آفتابی شو


که سرد سرد سردمه


باید به جنگ من برم


این آخرین نبردمه


من از توام من نه منم


باید طلسم و بشکنم

..

شاید باید می پرسیدم


پیش تر از این می فهمیدم


کی بود کی بود من نبودم


من که دروغ زن نبودم



گریه نکن ای من من


به وقت جنگ تن به تن


چیزی نمونده به سحر


به ساعت تازه شدن


 

درساعت 17:26 توسط مهرنوش |

جشن دلتنگی من !

 

نیست کسی جز سکوت

مهمان این شهر،

سیاهی از آسمان است و

روشنایی از خاک

در شب بی خبری

ضیافتی برپاست گویا ..

یه نفر زنده میان اموات

قدم در این راه نهاد  !