تبليغاتX

  Location via proxy:   
[Report a bug]   [Manage cookies]                
من همین یک نفس از جرعه جامم باقیست آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر

غمگين است...!؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است...!؟ اما

افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از

خاطره... اري با تو هستم ... با تويي كه از كنارم گذشتي... و حتي

يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 15:14  توسط تنها تر از خدا | 

آنگاه كه غرور كسی را له می كنی ، آنگاه كه كاخ آرزوهای كسی را ویران می كنی آنگاه كه

شمع امید كسی را خاموش می كنی ،‌آنگاه كه بنده ای را نادیده می انگاری آنگاه كه حتی گوشت

را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی ، آنگاه كه خدا را می بینی و بنده ی خدا را

نادیده می گیری ، می خواهم بدانم دستانت را به سوی كدام‌آسمان دراز می كنی تا برای

خوشبختی خودت دعا كنی ؟

**********

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی

حالا که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص..

**********

هیچ چیز و هیچکس در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر

او عریان کند . اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست

می داری.

**********

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 20:37  توسط تنها تر از خدا | 

خنده بر لب میزنم تا كس نداند راز من


ور نه این دنیا كه ما دیدیم خندیدن نداشت !!

*************************************************
ته این جاده جز غم چیزی ندارد


رهت بیراهه است ای دوست برگرد

*************************************************
با خودم گویم که فردا ترک دنیا می کنم


تا که فردا میرسد امروز فردا می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 20:31  توسط تنها تر از خدا | 

 

 

هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم

ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي

زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود

غلط بود آنچه مي پنداشتيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 22:59  توسط تنها تر از خدا | 

 

وقتی مــــــــــــــــــــــــــــــــــردم مرا در قبری تاریک پنهان نسازید

مثل لکه ی ننگی که از صفحه ی زمین می زداید

تنم روزی آغوش گرمی بود برای کسی که دوستش داشتم

وچشمان من تصویری از تمامی احساساتم بود...

عریانم نسازید:

من از هم آغوشی با تن سرد خاک می هراسم

اشک هایتان ارزانیتان

ناله های بیهوده تان ارزانی خودتان

خوب می دانم 3 بار که خورشید غروب کند

من برای همیشه در خاطراتتان غروب خواهم کرد

میدانم خدای من خاک خوبی به من خواهد داد

تو روزی اندام تو را نیز در آغوش گیرم

روزی که دیر نخواهد بود

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 13:16  توسط تنها تر از خدا | 

اجازه نده زندگیت به یک تشریفات مرده ی صرف مبدل شود.

بگذار لحظه هایی توجیه ناپذیر هم در آن خودی نشان بدهد.

بگذار چیزهایی معما گونه و اسرار آمیز

باقی بمانند،

چیزهایی که نتوانی دلیلی برایشان بتراشی، بگذار کارهایی چند از تو سر بزند که مردم خیال

 

کنند عقلت کمی پاره سنگ بر میدارد، آدمی که صددرصد عاقل بود، مرده است،

کمی لودگی در حاشیه همیشه مایه ی سرور و شادمانی عظیمی در توست!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 21:14  توسط تنها تر از خدا | 

 

آدمك آخر دنياست بخند..آدمك مرگ همين جاست بخند/ /دست خطي كه تورا عاشق كرد..شوخي كاغذي

ماست بخند/ /آدمك خر نشوي گريه كني..كل دنيا سراب است بخند/ /آن خدايي كه بزرگش خواندي..به خدا

مثل تو تنهاست بخند

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 17:17  توسط تنها تر از خدا | 

 

خیلی از این مردم

چون علف

پای گیلاس افرینش رووییده اند

و خداوند

از خلق این خلایق متاسف است

دیروز عزراییل را دیدم

با همان کیف پستچی نابش

پر از قبض روح

و به سراغ مشترکین میرفت

مصرف عمر من خیلی بالا رفته است

خیلی زود نوبت من میشود

 

ما هم بدون بال به معراج میرویم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 15:48  توسط تنها تر از خدا | 
 

 پسرک یک شب به آشپزخانه رفت و کاغذی را به

مادرش داد . مادر دست هایش را خشک کرد و کاغذ را

گرفت و فهرست بلند بالایی را روی آن دید .

برای زدن چمنها : ۵ دلار

برای تمیز کردن اتاق : ۱ دلار

برای خرید از مغازه : ۵۰ سنت

برای نگهداری از بچه : ۲۵ سنت

برای بردن آشغال ها : ۱ دلار

برای گرفتن کارت صد آفرین : ۵ دلار

برای تمیز کردن حیات : ۲ دلار

جمع: ۱۴دلار

این مادر قلمی را برداشت و پشت کاغذ پسرک نوشت :

برای نه ماهی که تو را در شکمم حمل کردن : بدون

هزینه

برای تمامی شبهایی که بالای سرت بیدار نشستم و از

تو پرستاری کردم : بدون هزینه

تمامی دورانی که برایت تقلا کردم و به خاطرت اشک

ریختم : بدون هزینه

خریدن اسباب بازی : بدون هزینه

پختن غذا : بدون هزینه

پاک کردن بینی تو : بدون هزینه

جمع : بدون هزینه

و نهایتا قیمت عشق حقیقی : بدون هزینه

پسرک اینها را خواند ، حسابی اشکش در آمد . قلم را از

دست مادرش گرفت و زیر همه آن ها نوشت : (( تمامی

هزینه ها پرداخت شد ! ))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 15:37  توسط تنها تر از خدا | 
 
وقتی یه بار ازدوست ضربه
 
 
می خوری درست مثل این
 
 
می مونه که با ماشین بهت زده
 
 
و داغونت کرده !
 
 
ولی وقتی می بخشیش
 
 
درست مثل این می مونه
 
 
که بهش فرصت دادی تا
 
 
دنده عقب بگیره و دوباره از
 
 
روت رد بشه تا 
 
 
 
مطمئن بشه چیزی ازت نموده
 
 
تو اگر میدانستی
 
 
که چه دردی دارد
 
 
که چه زخمی دارد
 
 
خنجر از دست رفیقان خوردن
 
 
هرگز از من نمی پرسیدی
 
 
 که چرا 
 
 
             تنهائی...
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 18:59  توسط تنها تر از خدا | 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 13:45  توسط تنها تر از خدا | 

 

 دلم گرفته از ادمای که میگن دوست دارم اما معنی شو نمی دونن؟

 

از ادمای که دوست دارن مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستن

 

از اونای که زیر بارون برات میمیرن اما وقتی خوشید میشه همی چیز یادشون

میره...

 

چيه دلم گرفتي واسه چي داري گريه مي کني

چيه دلم شکستي واسه کي داري گريه مي کني

چيه دلم غريبي چي ديدي داري گريه مي کني

ميگي گذاشته رفته اوني که مثل نفس تو بود

مي گي دلتو شکسته اوني که همۀ کس تو بود

مي گي ديدي نمونده پاي همه حرفايي که زده بود

دل من مي دونم داري ديونه مي شي اما باز بي خيالش

دل من مي دونم داري ديرونه مي شي اما باز بي خيالش

دل من مي دونم داري ديرونه مي شي اما باز بي خيالش

بابا بي خيالش

دل من مي دونم داري ديونه مي شي اما باز بي خيالش

دل من مي دونم داري ديرونه مي شي اما باز بي خيالش

دل من مي دونم داري ديرونه مي شي اما باز بي خيالش

دل من مي دونم داري ديرونه مي شي اما باز بي خيالش

دل من مي دونم داري ديرونه مي شي اما باز بي خيالش

بابا بي خيالش

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 13:5  توسط تنها تر از خدا | 
 

بعضی وقتا میشه دلم واسه اینکه یک ثانیه هم تو خونه باشم لک میزنه آرزو میکنم که کاشکی

الان خونه بودم  ولی وقتی که اومدم و جا خوش کردم و سختیایی که دور از خونه بودن رو

کشیدم رو یادم رفت دیگه از همه چیش بدم میاد . همه چیش آذارم میده . مثه الان دوست دارم

برم و حالا حالاها اینطرفا پیدام نشه . یکیه که تازگیا پیدا شده و میفهمه من چی میگم ، تا حالا

خیلی از این آدما به پستم خورده ولی خودم زیاد با اونا نموندم ، نه من با اونا موندم نه اونا با من

، ولی دوست دارم فعلاً حرفی از جدایی نباشه ، همه اینا که میگم دسته خوده آدمه . چه تنفر از

خونه چه موندن با یه بنده خدا

الان بعد از ۳ماه که اومدم و آپ کردم دوست داشتی نظرهم بده ، ضرر نمیکنی  

همیشه گفتم بازم میگم واسم دعا کنین

 
هواي خانه چه دلگير ميشود گاهي

 
از اين زمانه دلم سير ميشود گاهي

 
عقاب تيز پر دشتهاي استغنا

 
اسير پنجه تقدير ميشود گاهي

 
صداي زمزمه عاشقان آزادي

 
فغان و ناله شبگير ميشود گاهي

 
نگاه مردم بيگانه در دل غربت

 
به چشم خسته من تير ميشود گاهي

 
مبر زموي سپيدم گمان به عمر دراز

 
جوان به حادثه اي پير ميشود گاهي

 
بگو اگر چه به جائي نميرسد فرياد

 
کلام حق دم شمشير ميشود گاهي

 
بگير دست مرا آشناي درد بگير

 
مگو چنين و چنان دير ميشود گاهي

 
به سوي خود مرا ميکشد چه خون و چه خاک

 
محبت است که زنجير ميشود گاهي

 
مبر زموي سپيدم گمان به عمر دراز

 
جوان به حادثه اي پير ميشود گاهي

 
بگو اگر چه به جائي نميرسد فرياد

 
کلام حق دم شمشير ميشود گاهي

 
هواي خانه چه دلگير ميشود گاهي

 
از اين زمانه دلم سير ميشود گاهي

 
به سوي خود مرا ميکشد چه خون و چه خاک

 
محبت است که زنجير ميشود گاهي
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 19:7  توسط تنها تر از خدا | 
سلام ، خوبی ؟؟؟؟ این پستا رو که پائین نوشتم مطالبی هستن که توی بلاگ قبلی نوشته بودم ، از

این پست به بعد هم مطالب جدید مینویسم ، ی کم سخته که بتونی دوستای قدیمی که تو بلاگ

نویسی باشون دوست شدی و پیدا کنی ، بیخی فلاً بای ،

 

Alone In The Home ;) ;) , Ali
 


سلام

امروز دیگه دیدم بیکاری داره اذیتم میکنه من زدم تو کاره وبلاگ  - ااااااااااااااا راستی عیدتون

مبارک البته شرمنده با یه روز تاخیر اعلام کردم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 

دیروز که عید بود داداش امیر که میونه خوبی باش ندارم اومد در کافی نت گفت بیا این چند روز

که تعطیله بزنیم بریم تا شیراز و بیایم ، واسه روحیت خوبه . حالا بماند که من اونجا چی جوابش

دادم ولی هرچی که هست این بود که گفتم نه . خلاصه داداش امیر رفت و نیم ساعت بعد مامان

اومد در کافی نت گفت علی من و امیر داریم میریم کرج پیش بابا و آجیا ، میای ؟؟؟؟؟؟؟؟ منم که

دیدم اینطوریه جریان گفتم نه شما برین ، میخوام تو این چند روز که حدودا یک هفته میشه تنهای

تنها باشم ، به همه چیز فکر کنم ، هرچند که من خودم رو میشناسم ، به چیزای خوبی فکر نمیکنم

، کاری دست خودم ندم خوبه ، خلاصه اگه دیدید چند وقته که خبری ازم نیست بدون علی تو این

خونه خالیه بی جنبه بازی در اوورده و خودش را از همه چی خلاص کرد ( چه ضعیف النفس )

خوب دیگه ، هرکی یه طوری ه منم اینطوریم

 

- چه کارایی نباید میکردم و کردم

- چه کارایی باید میکرد و نکردم

 

مادر باغ و گلستان چون گلی پژمرده ایم-------رنگ پیری را ندیدیم در جوانی مرده ایم

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

Self Destruction
 


تاحالا به یه چیز توجه کردی ؟؟؟ که فقط و فقط آدمای از زندگی نا امید میرن سراغ آهنگای داریوش


 من از داریوش متنفر ( بودم ) ولی الان خدا وکیلی هیچ خواننده ای به جز داریوش بم حال نمیده

، به نظر من فقط ترانه های اونه که یه جورایی با روحیه الان من هم خونی داره ، راستی یه

سوال ، تا حالا شده از تمام کسایی که تو زندگیت نقش داشتن نا امید بشی و یه فکرای عجیب به

مخت خطور کنه ؟ میپرسی چی ؟؟؟؟؟  بابا تو دیگه کی هستی ، حرفام رو رک نمیزنم چون

دوست دارم مخاطبم گیرا باشه ولی پیشنهاد میکنم که اگه یه دفه Self Destruction کردی یه

جوری دست به این کار بزن که دیگه چشات به این دنیا باز نشه ، بدترین حالت ممکن همینه که

فردای اون روز رو ببینی  وقتی چشام باز شد دیدم مامان بالا سرمه و داره قربون صدقم میره ،

اونا فکر کردن که من میخوام با این کارم خودم رو پیششون از قبل عزیزتر کنم ، به اون خدایی

که تو و من میپرستیم من دوست دارم از این دنیا برم ، بهشت و جهنمش مهم نیست ، فقط میخوام

برم . عیبی نداره ، هرجور که دوست داری پیش خودت در باره من فکر کن ( بگو چه نفس

ضعیفی ) ولی اینو بدون اگه جای من بودی خیلی وقت پیش Self Destruction میکردی ، از

آرزو خانم هم در خواست میکنم تو اون گورستونش حتما یه جایی واسه من رزرو کنه .

 

تمام عمر هستی رو شکستیم

به جز بار پشیمانی نبستیم

جوانی را سفر کردیم تا مرگ

نفهمیدیم به دنبال چه هستیم

عجب آشفته بازاریست دنیا

عجب بیهوده تکراریست دنیا .

سبک باران ساحل ها ندیدن

به دوش خستگان باریست دنیا

 

 مرا در موج حسرتها رها کرد

 عجب یار وفاداریست دنیا

 

Sick and tired, I stand alone

 

تیغ رو روی مچ دستت گذاشتی

و تو رویای مرگ فرورفتی

همون موقع یکی پیداش میشه

و لوله تفنگ رو فرو میکنه توی دهنت

هنوزم میخوای بمیری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 9:20  توسط تنها تر از خدا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 18:41  توسط تنها تر از خدا | 
 
سنگ قبر
پست الکترونیک
وصیت نامه
درباره وبلاگ
در بهاره زندگیم

احساس پیری میکنم

با همه دلدادگی

فکر اسیری میکنم

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اسفند 1385
دی 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان